لاله

هرگز عشق را گدایی نکن زیرا هیچگاه چیز با ارزش به گدا داده نمیشود

روزا خیلی به سرعت میگذره انگار همین دیروز بود که این وبلاگ و زدم

که تازه اومده بودم دانشگاه چقد بچه بودم  الان که سال چهارمم میفهمم  که چه روزای پر

حاشیه ای  و گذروندم چقد بالا و پایین شدم احساس میکنم حساس ترین زمان زندگیم و گذروندم

احساس میکنم از یه دره خطرناک عبور کردم که چند بار داشتم پرت میشدم باورم نمیشه الان روحم  سالم

باشه چقد همه چی سرعت داشت روزای پر از دردش روزای خوشش روزای گریه اش روزای سخت و اسونش

همش گذشت فقط خداروشکر میکنم که تو تکتک لحظاتش ما رو تنها نذاشت

حتی زمانی که ما از اون فاصله میگرفتیم اون با ما بود وقتی فک میکنم چق بد بودم و چقد خدا

خوب بود فقط شرمندگیش برام میمونه فقط شرمندگیش

الان دیگه هیچ نخواهم جز همراه شدن با زیبایی ها احساس میکنم نیاز دارم خیلی زیاد

فاطمه |22:34 |سه شنبه 1393/07/01
به جای اینکه به تاریکی لعنت

 

 

 

بفرستی شمعی روشن کن

فاطمه |13:56 |شنبه 1393/06/29

                                    


سلام ....

خیلی وقت تو وبلاگم چیزی نداشتم و میشه گفت تو این زمان خیلی اتفاقا افتاده 

من تغییر کردم  خیلی چیزا تغییر کرده واقعا نمیدونم چه جوری باید از خدای بزرگ 

و مهربونم تشکر کنم خدایی که ثانیه ای من و ترک نکرد و همیشه هم ازش میخوام که هیچ 

وقت دیگه هم ترکم نکنه .....خداجووووووووووووووووونم الهی قربونت برم همینطور که من و 

خوشحال کردی دوستام رو هم خوشحال کن خدایا خودت ما رو میشناسی شاید یه کارایی 

کردیم اما همیشه با یاد تو برگشتیم 


خدایا خواهش میکنم سایه ات و از سر اتاق ما کم نکن ....

                                                                   الهی به امید تو نه به امید خلق روزگار 

فاطمه |10:28 |دوشنبه 1393/02/01

نه فرهادم که از شدت دلتنگی دل کوه بشکافم


نه مجنونم که توان آن داشته باشم سر به بیابان بگذارم!


تمام این دلتنگی ها را همین جا در قلبم فرو می ریزیم و در اشک هایم 


خلاصه می کنم!


نمیدانی چه دردی دارد و چه سخت است، تیشه به دل کوبیدن و


آواره شدن در هیچ مکانی و هیچ بیابانی...

فاطمه |19:12 |سه شنبه 1392/12/06
خدا


دل من هرزه نـبـود ...


دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا !!!


به کجا ؟!


معـلـوم است ، به در خانه تو !


دل من عادت داشـت 


که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری


که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...


دل من ساکن دیوار و دری 


که تو هر روز از آن می گـذری .


دل من ساکن دستان تو بود


دل من گوشه یک باغـچه بـود


که تو هر روز به آن می نگری


راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!



عاشقتم خدا.... 

فاطمه |15:49 |سه شنبه 1392/12/06
چادر...؟ 



نمے دانم...


این تویے ڪہ باید مراقب دنیاے لطـــافـــــت یڪ زטּ باشـــــــے!!!؟!!!


««««یـــــــــــــــــــا»»»»»


او باید حواسش بہ حفظ حرمت و این همہ زیبایے تو ؟

فاطمه |21:58 |یکشنبه 1392/12/04
دلم بدجور گرفته .....خیلی زیاد 

جوری که حتی نمی تونم بگم درد دلم چیه 

فاطمه |21:49 |شنبه 1392/12/03

 

ایـــن روزهـــا هــــوا خیلـــی غبـــار آلــــود اســـت؛

گـــرگ را از ســـگ نمــی تـــوان تشخیـــص داد

هنگـــامـــی گـــرگ را می شنـــاسیـــم؛

کـــه دریـــده شـــده ایــــم


فاطمه |11:57 |شنبه 1392/12/03
دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟




می‌توان آیا به دریا حكم كرد

كه دلت را یادی از ساحل مباد؟




موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

فاطمه |18:25 |چهارشنبه 1392/10/25
یه حس وحشتناک دارم خدایا خودت کمکم کن 

خودت کمکم کن درست انتخاب کنم 

خداجونم میدونم که تو وعدت تخلف نمیکنی 

پس منتظرش هستم و تمام تلاشم  و  برای اماده کردن خودم میکنم 

فاطمه |22:1 |دوشنبه 1392/10/16