X
تبلیغات
لاله


لاله

هرگز عشق را گدایی نکن زیرا هیچگاه چیز با ارزش به گدا داده نمیشود

نه فرهادم که از شدت دلتنگی دل کوه بشکافم


نه مجنونم که توان آن داشته باشم سر به بیابان بگذارم!


تمام این دلتنگی ها را همین جا در قلبم فرو می ریزیم و در اشک هایم 


خلاصه می کنم!


نمیدانی چه دردی دارد و چه سخت است، تیشه به دل کوبیدن و


آواره شدن در هیچ مکانی و هیچ بیابانی...

فاطمه |19:12 |سه شنبه 1392/12/06
خدا


دل من هرزه نـبـود ...


دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا !!!


به کجا ؟!


معـلـوم است ، به در خانه تو !


دل من عادت داشـت 


که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری


که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...


دل من ساکن دیوار و دری 


که تو هر روز از آن می گـذری .


دل من ساکن دستان تو بود


دل من گوشه یک باغـچه بـود


که تو هر روز به آن می نگری


راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!



عاشقتم خدا.... 

فاطمه |15:49 |سه شنبه 1392/12/06
چادر...؟ 



نمے دانم...


این تویے ڪہ باید مراقب دنیاے لطـــافـــــت یڪ زטּ باشـــــــے!!!؟!!!


««««یـــــــــــــــــــا»»»»»


او باید حواسش بہ حفظ حرمت و این همہ زیبایے تو ؟

فاطمه |21:58 |یکشنبه 1392/12/04
دلم بدجور گرفته .....خیلی زیاد 

جوری که حتی نمی تونم بگم درد دلم چیه 

فاطمه |21:49 |شنبه 1392/12/03

 

ایـــن روزهـــا هــــوا خیلـــی غبـــار آلــــود اســـت؛

گـــرگ را از ســـگ نمــی تـــوان تشخیـــص داد

هنگـــامـــی گـــرگ را می شنـــاسیـــم؛

کـــه دریـــده شـــده ایــــم


فاطمه |11:57 |شنبه 1392/12/03
دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟




می‌توان آیا به دریا حكم كرد

كه دلت را یادی از ساحل مباد؟




موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

فاطمه |18:25 |چهارشنبه 1392/10/25
یه حس وحشتناک دارم خدایا خودت کمکم کن 

خودت کمکم کن درست انتخاب کنم 

خداجونم میدونم که تو وعدت تخلف نمیکنی 

پس منتظرش هستم و تمام تلاشم  و  برای اماده کردن خودم میکنم 

فاطمه |22:1 |دوشنبه 1392/10/16


تنـــهـــــايی را دوســـــت دارم زیـــــرا بی وفـــا نيست 


تنــهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست 


تنــهــايــی را دوســت دارم زيــــرا تــجــربه کـــردم 


تنــهــايــی را دوســت دارم زيـــرا خـــدا هم تنــهــاسـت 


تنـــــهايـــــی را دوســــــــــت دارم زيـــــــــــــرا


در کلــبه تــنـهـايی هايم در انتظار خــــواهم گـــريست


و انتظـــار کــشــيـــدنم را پنهــــان خـــواهم کــــرد

فاطمه |22:21 |چهارشنبه 1392/10/11
نقـش یـــک درخــت خشک را

در زنـدگی بازی میکـنم !

نمیـدانم که بایـد چشم انتظار بهار باشم

یا هیزم شکن پـیــر!

فاطمه |12:22 |سه شنبه 1392/10/03
اينجا قطب است!




شايد از قطب هم سردتر...



مردماني كه دلشان سخت سرد و بي بخار شده است...



چشماني كه محبت را به شهوت فروخته اند...



و دستاني كه اگر هم دستگيري كنند بي دليل نميكنند...



شايد اين روزها همه با خود اين جملات را زمزمه ميكنيم.



اما يك چيز مي ماند:



من ميدانم كه به اندازه ي اين سرما ، آنطرفتر آتش محبتي شعله ور است



ميدانم كه به ازاي هر جنگي ، صلحي برپاست



ميدانم خدايي آن بالا نشسته كه نگهباناني بر زمين گماشته تا تو را دست



گيري كنند، وسيله هايي كه لحظه به لحظه زندگي به تو ميدهند...



آرام باش!



سخت از لطف بي كران آرام باش ، كه آرام سختي ها را پذيرا باشي!

فاطمه |15:41 |سه شنبه 1392/09/26